شعر"یار دیرینه"
یار دیرینه
معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولت دیدار دل افروختگان
دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت
بعد از این، دست من و دامن لب دوختگان
عاقبت، بر سر بازار فریبم بفروخت
ناجوانمردی این عاقبت اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه رسوایی خویش
این متاع شرف از وسوسه بفروختگان
یار دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم، دل کین توختگان
خوش بخندید رفیقان! که در این صبح مراد
کهنه شد قصه ما تا به سحر سوختگان
فریدون توللی
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 17:43 توسط احسان عبدالهی
|
